عزیز دل مامان و بابا، ساریناعزیز دل مامان و بابا، سارینا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

سارینا تموم هستی مامان و بابا

اولین سفر دخترم

عزیزم، در روز ١٤/٣/٩٠ تصمیم گرفتیم، من و تو بابا محمد به تهران برویم، با اینکه سفرمون یک روزه بود ولی خیلی خوش گذشت و همه جمع بودند ، بیشتر از اینکه بغل مامانت باشی، روی دست عمو ها و عمه ها بودی.یه عکس ازت بابا محمد خونه عمو اسدا...گرفت که اینجا برات می گذارم: ولی نمی دونم که چی شد و در لحظات آخر سفر، سرمای بدی خوردی و من و بابا رو ترسوندی و از این سفر به بعد، بابا محمد گفت که دیگه به سفر نمی ریم تا دخترم کمی بزرگ بشه و بدنش مقاوم تر بشه. باید تند تند مای بی بی ات رو عوض می کردم چون زود به زود... شب بدی رو گذراندیم.فردای آن روزی که به خونمون رسیدیم، سریعا من و بابا تو رو پیش دکتر بردیم  و دکتر آنتی بیوتیک داد، الهی ...
22 شهريور 1390

خدای من شکرت...

عزیزم، در 3 ماهگی جدیدا یاد گرفته ای که وقتی شیر می خوری با دستات بازی می کنی و بعضی مواقع دستات رو  توی موهای من می بری. وقتی به دستات خیره می شم و می بینم که هر دستت 5 تا انگشت داره و هر انگشت سه بند داره، همین رو برای شکرگذاری کافی می بینم....   خدای من هزاران بار سپاس که فرزندی سالم به ما بخشیدی... ...
20 شهريور 1390

اولین پیک نیک سارینا

عسلم، در روز ٢/٣/٩٠ بعد از ٤٠ روز خونه نشینی، من و بابا محمد و خانواده باباجونی و عمو عباس و عمه فرشته تو رو به شهمیرزاد بردیم، خیلی هوا خنک بود و لباس گرم تنت کرده بودم. تو هم توی اون هوای خوب، خواب خیلی بهت چسبیده بود. دائما بغل من و مامان جونی بودی و تو رو روی زمین نمی گذاشتیم، چون حشره دورمان زیاد بود، خلاصه بعد از صرف ناهار و خواب به خونه برگشتیم. این هم چند تا عکس از اون روز:   ...
20 شهريور 1390

دختر گلم...

دختر گلم ، برای تمام چیزهای منفی که ما به خود می گوییم، خداوند پاسخی مثبت دارد.   می گویی "این غیر ممکن است"، خداوند پاسخ داد " همه چیز ممکن است ".  می گویی "هیچ کس مرا واقعا دوست ندارد"، خداوند پاسخ داد " من تو را دوست دارم ". می گویی "من بسیار خسته هستم"، خداوند پاسخ داد " من به تو آرامش خواهم داد ".   می گویی "من توان ادامه دادن ندارم"، خداوند پاسخ داد " رحمت من کافی است ". می گویی "من نمی توانم مشکلات را حل کنم"، خداوند پاسخ داد " من گام های تو را هدایت خواهم کرد ". می گویی "من نمی توانم آن را انجام دهم"، خداوند پاسخ داد " تو هر کاری را با من می توانی ".   می گویی "من...
20 شهريور 1390

پیشرفت های دخترم...

دخترم، سارینا جون، در اواخر سه ماهگی پیشرفت خیلی خوبی داشتی... تونستی سرت رو بدون کمک، محکم نگه داری و وقتی روی زمین می خوابیدی، سریعا غلت می زدی و کلی سرت رو در همون حالت نگه می داشتی.خیلی تلاش می کردی که سینه خیز بری ولی زود بود. عکس های لحظه به لحظه ی غلت زدنت رو که بابا زحمت کشیده، برات می گذارم:                     الهی مامانی فدای دختر قهرمانش بشه باید خیلی مواظب خوابیدنت می بودم ،چون غلت می زدی. یه شب که چند دقیقه دیرتر بالش ها را کنارت گذاشته بودم در این فاصله با کلی غلت زدن کاملا از ...
20 شهريور 1390

واکسن دو ماهگی سارینا خانوم

عزیزم، در ٢٤/٣/٩٠  اول صبح من و بابا محمد و مامانی منیژه برای واکسن تو رو به درمانگاه فامیلی بردیم . خیلی ناراحت بودم چون شنیده بودم که خیلی درد داره، و ای کاش واکسن رو به من می زدند، ولی چه کنیم که این واکسن برای سلامتی تو بود و باید دردش رو تحمل می کردی. دو تا واکسن به پاهات زدند و قطره بهت دادند. خیلی گریه کردی و اولین بار بود که این طوری مظلومانه گریه می کردی .چند باری به خاطر گریه هات، من هم گریه ام گرفت و مامانی منیژه ، تو رو از من گرفت تا کمی آروم بشم. بابا محمد هم چند بار تا ظهر زنگ زد و حالت رو پرسید. خلاصه بعد از سه روز تونستی پاهات رو حرکت بدهی و دوباره ذوق و خنده های سارینا خانوم به خونه ما برگشت. &nb...
16 شهريور 1390

حرف های خودمونی...

سارینای گلم، من و بابا محمد در روز ٩ مرداد سال ١٣٨٧ با هم ازدواج کردیم.(البته بین خودمون بمونه از کمی قبل تر، من و بابایی همدیگر رو دوست داشتیم.) من دانشجو بودم و بابا در یه شرکت مهندسی کار می کرد.بزرگترین حامی زندگی ما اول خدا و بعد عشق و محبت بین من و بابایی بود. من بعد از ٢ سال، درسم تمام شد ، خیلی به دنبال کار بودم ولی نشد.بعد از دو سال و نیم زندگی مشترک خدا تو رو به من و بابا هدیه داد. بابا محمد به سختی کار می کنه چون اعتقاد زیادی به لقمه حلال داره. تمام امیدش به این است که، در آینده خوشبختی و موفقیت دخترش رو ببینه. عسلم، قدر بابا محمد رو بدون و سعی کن که همیشه احترامش رو نگه داری، همیشه خدا رو شکر می کنه که خداو...
16 شهريور 1390